این سایت سعی دارد سایت های برتر سراسر ایران را معرفی کند ما با نمایش دادن پیش نمایشی از سایت، کاربران را به دیدن کامل مطالب سایت های معرفی شده دعوت میکنیم فلذا هیچ لینک، عکس، و متنی از سایت های معرفی شده کپی نمیشود.

    دلارای پارت 213

    مهدی

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    دلارای پارت 213 را از این سایت دریافت کنید.

    رمان بالی برای سقوط پارت ۲۳ – رمان من

    رمان من > رمان من romanman > رمان بالی برای سقوط > رمان بالی برای سقوط پارت ۲۳

    شهریور ۲۵, ۱۴۰۱

    رمان بالی برای سقوط پارت ۲۳

    NOR .بدون دیدگاه581 VIEWS

    رمان بالی برای سقوط

    عجیب و غریب بودن که شاخ و دم نداشت، داشت؟!

    چشم باز کردم و صورت غرق در اشکم را خشک کردم. همه‌ی این بی‌قراری‌ها از دیشب در وجود من پدیدار شده بود. اینکه فراز با جسارت تمام هر چه از دهنش بیرون آمد بارم کرد و من، در آن لحظه بدجور پشتم را خالی می‌دیدم.

    – مادر بیداری؟! پلک باز کردم. – ب…له.

    – پاشو بیا ناهار بخور…نه نه وایسا، اگر هنوز کمرت درد می‌کنه من ناهار رو همینجا بیارم برات!

    روی تخت نیم خیز شدم و ملحفه را کناری راندم.

    – نه بهتر شدم.

    نگاهی به صورت بی‌حالم انداخت و سپس کنارم روی تخت نشست. حالم گرفته‌تر از این حرف‌ها بود!

    – اتفاقی افتاده؟!

    سعی کردم هر چند زوری اما لبخند کوچکی برای راحتی خیالش روی لبانم بنشانم اما…

    – نه چیزی نیست، فقط یکم کسل شدم.

    و در تمام مدت نگاهم را از نگاهش می‌دزدیدم. نمی‌دانستم چه سِری در صورتش بود که توانایی دروغ گفتن را از انسان صلب می‌کرد.

    – نگام کن آمین.

    و مجبور شدم چشم به چشمانش دهم. چشمانی که چین‌هایی اطرافش را گرفته اما در پنهان کردن زیبایی‌اش تأثیر آنچنانی نداشته.

    دستم را در دستش گرفت و فشار نه چندانی به آن وارد کرد.

    – مشکلی که پیش نیومده؟!

    لبم را گزیدم. چه جوابش را می‌دادم وقتی که برق چشمانش تا عمق جانم رسوخ می‌کرد؟! گاهی اوقات حس می‌کردم حتی توانایی ذهن خوانی هم دارد.

    – نه، یعنی…خودم حلش می‌کنم…چیز مهمی نیست!

    سرش را به سمت چپ خم کرد.

    – ولی من از صبح حس کردم حالت یکم گرفته‌ست!…نکنه فراز چیزی بهت گفته؟!

    ترسان از اینکه قضیه را بفهمد سریع سرم را به بالا فرستادم.

    – آمین تو از زمانی که همسر فراز شدی من به عنوان عروس نگاهت نکردم، به عنوان دخترم نگاهت کردم.

    سرم را پایین انداختم و لب پایینم را مکش وار به دهان کشیدم.

    – پس الان هم تو دختر منی هم فراز پسر من اما تو یه فرقی داری…تو امانتی، امانت مادرت دست من!

    دیگر نتوانستم از میل بیش از حد کج شدن لبانم جلوگیری کنم.

    – اون با همه‌ی خوب و بدش مادر توئه…هر کاری کنی بازم اونه که به دنیات آورده بازم اونه که حاظره جونش‌و برات بده!

    با خنده سرم را به سمتش چرخاندم و تناقض زیبایی در صورتم موج می‌زد.

    لب خندان و چشم اشک‌بار!

    – اون حاظره برام جون بده؟! اون تنها لطف و زحمتی که تو هجده سال برام کشید عقب انداختن خواستگاری بود!

    اون‌و چه به جون دادن برای من؟!

    دستش نوازش وار روی موهایم نشست:

    – زود قضاوت نکن عزیزکم.

    بی‌هوا قطره‌ی اشکم پایین ریخت.

    – زود قضاوت نمی‌کنم چون توی بچگی‌م من فقط عاطی رو دیدم بالای سرمه، چیزی خواستم صدرا بود که برام می‌آورد…من دلم برای خودم نمی‌سوزه چون صدرا و عاطی همیشه پیشم بودن اما دلم برای این دو نفری می‌سوزه که هیچکس پیش‌‌شون نبود!

    سرم را به سمت آغوشش هدایت کرد و من زیر چشمی دیدم پاهایی را که به سمت بیرون هدایت شدند و یعنی در تمام مدت فراز همه چیز را شنیده بود؟!

    لعنت بر این شانس نداشته!

    ***

    – امتحانام هفته‌ی بعد شروع می‌شن و این یعنی اوج بدبختی! تازه از فردا برای خوند‌ن‌شون شروع می‌کنم که بتونم پاس شم.

    با دیدن قیافه‌ی درهم رفته‌ام پقی زیر خنده زد که با حرص پهلویش را نشانه رفتم.

    – چته وحشی…یواش!

    چشم غره‌ام بود که نثار حرف مزخرفش شد.

    – بخدا تو خیلی بدبختی…آخه دیوونه‌ی خدایی شوهرت الان داره واسه تخصص می‌خونه بعد تو داری پیش من خودت‌و جر می‌دی؟!

    پوفی کردم.

    – خب که چی الان؟! یعنی فکر کردی نمی‌دونم شوهرم داره برای تخصص می‌خونه؟

    چشمانش را در حدقه چرخاند و نیشخندی زد.

    – از اون لحاظ که نمی‌گم…از اون لحاظی که بتونه تو درس کمکت کنه می‌گم…مثلا بشینین با هم درس بخونین، چقدر رمانتیک!

    به آن ادای تند تند پلک زدنش خندیدم.

    – دیوونه!…کی رو هم می‌گی.

    و من همچنان بخاطر اتفاق دو شب پیش مستقیماً نگاه در صورتش نمی‌کردم چه برسد به…

    – مگه چشه؟! خوشتیب نیست که هست، دکتر و شغل دار نیست که هست، دیگه چی؟

    آها، فقط یکم قیافه نداره متأسفانه که در رفع اون من هیچ کمکی نمی‌تونم بهت کنم.

    – سخنرانی‌ت تموم شد؟!

    نیشش تا بناگوش باز شد و من بی‌حوصله سر به سمت خیابان چرخاندم.

    – چته آمین؟!

    مشکل تو فقط امتحانا و درسات نیست، یه درد عجیبی تو چشاته!

    درد…آری!

    این روزها بیشتر از همیشه قلبم برای نبودن‌های مادر و پدرم درد می‌کند.

    – چیزی نیست.

    خودش را روی نیمکت به سمتم کشید.

    آب و هوای ابری که اولین بارِ امسال آسمان تهران را پوشانده بود، به پارک رو به رویم نمای زیباتر و جذاب‌تری داده بود.

    – چیزی هست…اِنقدری هست که تو الان جای اینکه بخندی، ساکتی!

    خنده‌ی هول هولکی روی لب نشاندم.

    -حالا یه بار می‌خوام ساکت باشم البته اگر بذاری!

    – چیزی شده؟

    پوفی کردم و خوب این اخلاق کنه بودن محدثه را می‌شناختم. گیر سه پیچ می‌داد و دیگر دست بردار نبود!

    – محدثه ول کن تو رو جدت…دو دقیقه زدم بیرون هوا بخوره به کله‌م یکم دلم باز شه حداقل بتونم درس بخونم بعد تو هی گیر می‌دی!

    Share: نوشته قبلی

    رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 140

    نوشته بعدی

    رمان بالی برای سقوط پارت ۲۴

    Leave a پاسخ

    پارت های جدید رمان وان

    رویاهای سرگردان پارت ۱۱

    رمان ماتیک پارت ۴۹

    رمان شالوده عشق پارت ۶۸

    رمان ناجی پارت ۱۵

    رمان مربای پرتقال پارت ۵۸

    رمان مادمازل پارت ۱۳۶

    رمان وارث دل پارت ۱۴۹

    رمان زنجیرو زر پارت ۵۰

    رمان رسم دل پارت ۹۱

    رمان ماه تابانم پارت ۱۰۴

    رمان دونی

    رمان گریز از تو پارت 71

    رمان بوسه بر گیسوی یار پارت 101

    رمان ناسپاس پارت 105

    رمان دلارای پارت 213

    رمان عشق با چاشنی خطر پارت 35

    چت روم دورهمی 71🍁 رمان طلوع پارت ۷ رمان گرداب پارت 54

    منبع مطلب : roman-man.ir

    رمان دلارای پارت 213

    آلپ ارسلان ، دستش را روی دیوار کنار سر دلارای گذاشت و پوزخند زد بوی سیگار در فضا پیچیده بود روی صورتش خم شد و زیر گوشش پچ زد _ببین کی اینجاست … موش کوچولو بالاخره از لونه‌ش بیرون اومد دلارای با صدایی که از ترس می‌لرزید ، زمزمه کرد: _ ارسلان…. ارسلان انگشتش...

    رمان دلارای پارت 213

    آلپ ارسلان ، دستش را روی دیوار کنار سر دلارای گذاشت و پوزخند زد

    بوی سیگار در فضا پیچیده بود

    روی صورتش خم شد و زیر گوشش پچ زد

    _ببین کی اینجاست … موش کوچولو بالاخره از لونه‌ش بیرون اومد

    دلارای با صدایی که از ترس می‌لرزید ، زمزمه کرد:

    _ ارسلان….

    ارسلان انگشتش را روی لب های دخترک گذاشت

    _هیش ، الان توانایی اینو دارم که زبونت رو از حلقت بکشم بیرون پس خودت دهنت رو ببند.

    دلارای دندان روی هم فشرد

    حتی اجازه نمیداد از خودش دفاع کند

    اشک در چشمانش حلقه زد و سرش را پایین انداخت

    _ میگم بابام بیمارستان بود میفهمی؟

    تو روی اون تخت داشتی دوست دخترتو دستمالی میکردی اون وقت من حق نداشتم برم دیدن بابام؟

    ارسلان پر خشم خندید و کنار گوشش تهدیدآمیز زمزمه کرد

    _ وای دلارای … وای دلارای

    توئه لعنتی چه قدر خوش شانسی

    الان باید دندوناتو تو دهنت خورد میکردم ولی ببین ‌… آرومم! میدونی چرا؟

    دلارای به نفس نفس افتاده بود

    _ مگه چیکار کردم؟ مثل تو خیانت کردم؟ نه .‌‌..مگه برده آوردی که بخاطر بیرون رفتن….

    ارسلان دستش را در موهای دخترک کرد و محکم کشید

    _گفته بودم دهنت رو ببند ، نگفتم؟

    چرا خودتو میزنی به نفهمی؟

    تو غلط اضافه میکنی با اون حروم زاده میری

    دلارای دستش را روی شکمش گذاشت تا مبادا به فرزندش آسیبی برسد.

    سرش را کوتاه تکان داد که ارسلان شستش را نوازش وار روی لب‌های دلارای کشید.

    _دیروز با این لب ها داشتی براش میخندیدی؟ جرشون بدم بفهمی حدتو یا نه؟

    دستش را روی کمر دخترک گذاشت و او را به خودش چسباند.

    _ خداتو شکر کن امروز کبود و زخمی به کارم نمیای وگرنه وای به روزگارت…

    دستش را زیر چانه‌ی دلارای گذاشت و ادامه داد

    _اما این غلطی که کردی رو یادم نمی‌ره

    تسویه حسابمون بمونه برای بعد

    دلارای بغض کرده نالید

    _ آره میتونی دوباره دختر بیاری اینجا

    _ اتفاقا خوب حال داد! از وقتی با تو بودم یادم رفته بود رابطه ی درست حسابی چه طعمیه!

    دلارای نگاهش را دزدید

    قبل از حاملگی هم روی او حساس بود چه برسد به حال با این همه تغییر هورمون

    بینی اش را بالا کشید و سعی کرد اشک نریزد

    موفق هم بود

    در دل زار زد اما ظاهرش آرام بود…

    ارسلان بدون اینکه به دخترک فرصت تجزیه و تحلیل بیشتر دهد سمت اتاق هلش داد

    _ بهترین لباست رو می‌پوشی و یک آرایش درست و حسابی می‌کنی

    دلارای بهت زده لب زد

    _ چرا؟

    _ تیپی میزنی که مثل الان شبیه مرده ها نباشی وگرنه خودم میفرستمت اون دنیا که دیگه ظاهرت الکی این ریختی نباشه ، دلیل موجه داشته باشی!

    دلارای موهایش را عقب زد

    _ کجا قراره بریم؟

    ارسلان بی حوصله سمت در رفت و چشمانش برق زد

    _ حجره پدرشوهرت!

    دخترک با شنیدن کلمه‌ی پدر شوهر ، سرش را به ضرب بالا آورد و مات ماند

    پس بالاخره زمانش رسیده بود

    4.3/5 - (126 امتیاز)

    رمان های بیشتر در کانال تلگرام رمان من

    پارت های قبلی همین رمان

    رمان دلارای پارت 214

    امروز در 11:00 am 13 دیدگاه

    رمان دلارای پارت 212

    29 شهریور در 6:56 pm

    92 دیدگاه

    رمان دلارای پارت 211

    28 شهریور در 6:40 pm

    116 دیدگاه

    رمان دلارای پارت 210

    27 شهریور در 6:40 pm

    115 دیدگاه

    رمان دلارای پارت 209

    26 شهریور در 6:40 pm

    77 دیدگاه

    رمان دلارای پارت 208

    25 شهریور در 6:40 pm

    77 دیدگاه

    رمان دلارای پارت 207

    24 شهریور در 6:40 pm

    127 دیدگاه

    رمان دلارای پارت 206

    23 شهریور در 6:40 pm

    162 دیدگاه

    رمان دلارای پارت 205

    22 شهریور در 6:40 pm

    101 دیدگاه

    رمان دلارای پارت 204

    21 شهریور در 6:40 pm

    104 دیدگاه

    دسته‌ها

    آهنگ چت روم خاطرات یک دانش آموز رمان رمان آرزوی عروسک رمان آشوب

    رمان آفرودیت و شیطان

    رمان ازدواج اجباری رمان استاد خلافکار رمان افگار رمان الفبای سکوت

    رمان انتقام یا عشق (خون آشام)

    رمان این من بی تو رمان بامداد خمار رمان بر دل نشسته

    رمان بوسه بر گیسوی یار

    رمان پرتگاه مرتفع رمان پروژه عشق رمان پل های شکسته رمان تارگت رمان تاوان دل رمان تدریس عاشقانه رمان ترمیم رمان تقلب رمان چشمهایش

    منبع مطلب : romandoni3.xyz

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 4 روز قبل
    4

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    برای پاسخ کلیک کنید