این سایت سعی دارد سایت های برتر سراسر ایران را معرفی کند ما با نمایش دادن پیش نمایشی از سایت، کاربران را به دیدن کامل مطالب سایت های معرفی شده دعوت میکنیم فلذا هیچ لینک، عکس، و متنی از سایت های معرفی شده کپی نمیشود.

    ز چینی بجز چین ابرو مخواه

    مهدی

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    ز چینی بجز چین ابرو مخواه را از این سایت دریافت کنید.

    گنجور » نظامی » خمسه » اسکندرنامه

    لغتنامه ابجد قرآن 🔍 وزن

    ورود کاربر / نام‌نویسی

    نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه »

    بخش ۴۳ - سگالش خاقان در پاسخ اسکندر

    بیا ساقی آن بادهٔ چون گلاب

    بر افشان به من تا درآیم ز خواب

    گلابی که آب جگرها به دوست

    دوای همه درد سرها به دوست

    رقیب منا خیز و در پیش کن

    تو شو نیز و اندیشهٔ خویش کن

    ز تشویق خاطر جدا کن مرا

    به اندیشهٔ خود رها کن مرا

    ندارم سر گفتگوی کسی

    مرا گفتگو هست با خود بسی

    گرآید خریداری از دوردست

    که با کان گوهر شود هم نشست

    تماشای گنج نظامی کند

    به بزم سخن شادکامی کند

    بگو خواجهٔ خانه در خانه نیست

    وگر هست محتاج بیگانه نیست

    خطا گفتم ای پی خجسته رقیب

    که شد دشمنی با غریبان غریب

    در ما به روی کسی در مبند

    که در بستن در بود ناپسند

    چو ما را سخن نام دریا نهاد

    در ما چو دریا بباید گشاد

    در خانه بگشای و آبی بزن

    چو مه خیمه‌ای در خرابی بزن

    رها کن که آیند جویندگان

    ببینند در شاه گویندگان

    که فردا چو رخ در نقاب آورم

    ز گیله به گیلان شتاب آورم

    بسا کس که آید خریدار من

    نیابد رهی سوی دیدار من

    مگر نقشی از کلک صورتگری

    نگارنده بینند بر دفتری

    سخن بین کزو دور چون مانده‌ام

    کجا بودم ادهم کجا رانده‌ام

    گزارندهٔ گنج آراسته

    جواهر چنین داد از آن خواسته

    که چون وارث ملک افراسیاب

    سر از چین برآورد چون آفتاب

    خبر یافت کامد بدان مرز و بوم

    دمنده چنان اژدهائی ز روم

    همان نامهٔ شاه بر خوانده بود

    در آن کار حیران فرو مانده بود

    به اندیشهٔ پاک و رای درست

    سررشتهٔ کار خود باز جست

    نخستین چنان دید رایش صواب

    که میثاق شه را نویسد جواب

    بفرمود تا کاغذ و کلک و ساز

    نویسندهٔ چینی آرد فراز

    جوابی نویسد سزاوار شاه

    سخن را در او پایه دارد نگاه

    ز ناف قلم دست چابک دبیر

    پراکند مشک سیه بر حریر

    سخنهای پروردهٔ دلفریب

    که در مغز مردم نماید شکیب

    خطابی که امیدواری دهد

    عتابی که بر صلح یاری دهد

    فسونی که بندد ره جنگ را

    فریبی که نرمی دهد سنگ را

    زبان بندهائی چو پیکان تیز

    دری در تواضع دری در ستیز

    طراز سر نامه بود از نخست

    به نامی کزو نامها شد درست

    خداوند بی یار و یار همه

    به خود زنده و زنده‌دار همه

    جهان آفرین ایزد کارساز

    توانا کن ناتوانا نواز

    علم برکش روشنان سپهر

    قلم در کش دیو تاریک چهر

    روش بخش پرگار جنبش پذیر

    سکونت ده نقطهٔ جای گیر

    پدید آور هر چه آمد پدید

    رسانندهٔ هر چه خواهد رسید

    ز گویا و خاموش و هشیار و مست

    کسی را بر اسرار او نیست دست

    به جز بندگی ناید از هیچکس

    خداوندی مطلق اوراست بس

    بس از آفرین جهان آفرین

    کزو شد پدید آسمان و زمین

    سخن رانده در پوزش شهریار

    که باد آفرین بر تو از کردگار

    ز هر شاه کامد جهانرا پدید

    بدست تو داد آفرینش کلید

    ز دریا به دریا تو گردی نشست

    بر ایران و توران تو را بود دست

    ز پرگار مغرب چو پرداختی

    علم بر خط مشرق انداختی

    گرفتی جهان جمله بالا و زیر

    هنوزت نشد دل ز پیگار سیر

    عنان بازکش کاژدها بر رهست

    فسانه دراز است و شب کوتهست

    سکندر توئی شاه ایران و روم

    منم کار فرمای این مرز و بوم

    تو را هست چون من بسی سفته گوش

    یکی دیگرم من به تندی مکوش

    من و تو ز خاکیم و خاک از زمی

    همان به که خاکی بود آدمی

    همه سروری تا به خاکست و بس

    کسی نیست در خاک بهتر ز کس

    چو قطره به دریا درانداختند

    دگر قطره زو باز نشناختند

    حضور تو در صوب این سنگلاخ

    دیار مرا نعمتی شد فراخ

    بهر نعمتی مرد ایزد شناس

    فزونتر کند نزد ایزد سپاس

    چو ایزد به من نعمتی بر فزود

    سپاس ایزدم چون نباید نمود

    کنم تا زیم شکر ایزد بسیچ

    کزین به ندارد خردمند هیچ

    شنیدم ز چندین خداوند راز

    که هر جا که آری تو لشگر فراز

    فرستی تنی چند از اهل روم

    به بازارگانی بدان مرز و بوم

    بدان تا خرند آنچه یابند خورد

    طعامی که پیش آید از گرم و سرد

    بسوزند و ریزند یکسر به چاه

    ندارند تعظیم نعمت نگاه

    ذخیره چو زان شهر گردد تهی

    تو چون اژدها سر بدانجا نهی

    ستانی ز بی برگی آن بوم را

    چو آتش که عاجز کند موم را

    من از بهر آن آمدم پیشباز

    که گردانم از شهر خود این نیاز

    اگر چه به زرق و فسون ساختن

    نشاید ز چین توشه پرداختن

    ولیک آشتی به ز پرخاش و جنگ

    که این داغ و درد آرد آن آب و رنگ

    مکن کشتهٔ چینیان را خراب

    که افتد تو را نیز کشتی در آب

    قوی دل مشو گرچه دستت قویست

    که حکم خدا برتر از خسرویست

    خردمند را نیست کز راه تیز

    کند با خداوند قوت ستیز

    به کار آمده عالمی چون خرد

    به حکم تو هر کاری از نیک و بد

    کسی کو کسی را نیاید به کار

    شمارنده زو برنگیرد شمار

    به اصل از جهان پادشاهی تراست

    که فرمان و فر الهی تراست

    همه چیز را اصل باید نخست

    که باشد خلل در بناهای سست

    زر از نقره کردن عقیق از بلور

    رسانیدن میوه باشد به زور

    کند هر کسی سیب را خانه رس

    ولی خوش نباشد به دندان کس

    تو را ایزد از بهر عدل آفرید

    ستم ناید از شاه عادل پدید

    ستمکارگان را مکن یاوری

    که پرسند روزیت ازین داوری

    نکو رای چون رای را بد کند

    خرابی در آبادی خود کند

    چو گردد جهان گاه گاه از نورد

    به گرمای گرم و به سرمای سرد

    در آن گرم و سردی سلامت مجوی

    که گرداند از عادت خویش روی

    چنان به که هر فصلی از فصل سال

    به خاصیت خود نماید خصال

    ربیع از ربیعی نماید سرشت

    تموز از تموز آورد سرنبشت

    هر آنچ او بگردد ز تدبیر کار

    بگردد بر او گردش روز گار

    سکندر به انصاف نام آورست

    وگرنی ز ما هر یک اسکندرست

    مپندار کز من نیاید نبرد

    برارم به یک جنبش از کوه گرد

    منبع مطلب : ganjoor.net

    شرف نامه نظامي

    NoSokhan - Digital library of Iranian literature and poetry

    کتابخانه فارسی/ شرف نامه نظامي/ شرف نامه/ سگالش خاقان در پاسخ اسکندر - قسمت دوم

    سگالش خاقان در پاسخ اسکندر - قسمت دوم

    همان ساعدش را به زرين کمر

    کشيدند در زير نخجير زر

    سراي آنگه از خلق پرداختند

    همان خاصگان سوي در تاختند

    ملک ماند خالي در آن جاي خويش

    نهاده يکي تيغ الماس پيش

    فرستاده را گفت خاليست جاي

    نهفته سخن را گره بر گشاي

    به فرمان شه مرد پوشيده راز

    ز راز نهفته گره کرد باز

    چو برقع ز روي سخن برفکند

    سرآغاز آن از دعا درفکند

    که تا سبزه روينده باشد به باغ

    گل سرخ تابد چو روشن چراغ

    رخت باد چون گل برافروخته

    جهان از تو سرسبزي آموخته

    نگين فلک زير نام تو باد

    همه کار دولت به کام تو باد

    برآنم که گربنده را شهريار

    شناسد نيايش نبايد به کار

    گر از راز پوشيده آگاه نيست

    به از راستي پيش او راه نيست

    من آن قاصد خود فرستاده ام

    کزان پيش کافکندي افتاده ام

    منم شاه خاقان سپهدار چين

    که در خدمت شاه بوسم زمين

    سکندر ز گستاخي کار او

    پسنديده نشمرد بازار او

    به تندي بر او بانگ برزد درشت

    که پيدا بود روي ديبا ز پشت

    شناسم من از باز گنجشک را

    همان از جگر نافه مشک را

    وليکن نگهدارم آزرم و آب

    ز پوشيدگان برندارم نقاب

    چه گستاخ روئي بر آن داشتت

    که در پرده پوشيده نگذاشتت

    چه بي هيبتي ديدي از شاه روم

    که پولاد را نرم داني چو موم

    نترسيدي از زور بازوي من

    که خاک افکني در ترازوي من

    گوزن جوان گر چه باشد دلير

    عنان به که برتابد از راه شير

    جوابش چنين داد خاقان چين

    که اي درخور صد هزار آفرين

    بدين بارگه زان گرفتم پناه

    که بي زينهاري نديدم ز شاه

    چو من ناگرفته درآيم ز در

    نبرد مرا هيچ بدخواه سر

    سيه شير چندان بود کينه ساز

    که از دور دندان نمايد گراز

    چو دندان کنان گردن آرد به زير

    ز گردن کند خون او تند شير

    ز من چو دل شاه رنجور نيست

    جوانمردي شير ازو دور نيست

    مرا بيم شمشير چندان بود

    که شمشير من تيز دندان بود

    چو من با سکندر ندارم ستيز

    کجا دارم انديشه تيغ تيز

    دگر کان خيانت نکردم نخست

    که بر من گرفتاري آيد درست

    تو آورده اي سوي من تاختن

    مرا با تو کفرست کين ساختن

    خصومتگري برگرفتم ز راه

    بدين اعتماد آمدم نزد شاه

    چو من مهرباني نمايم بسي

    نبرد سر مهربانان کسي

    وگر نيز کردم گناهي بزرگ

    غريبي بود عذرخواهي بزرگ

    نوازنده تر زان شد انصاف شاه

    که رحمت کند خاصه بر بي گناه

    پناهنده را سر نيارد به بند

    ز زنهاريان دور دارد گزند

    اگر من بدين بارگاه آمدم

    به دستوري عدل شاه آمدم

    که شاه جهان دادگر داورست

    خدايش بهر کار از آن ياورست

    از آن چرب گفتار شيرين زبان

    گره بر گشاد از دل مرزبان

    بدو گفت نيک آمدي شاد باش

    چو بخت از گرفتاري آزاد باش

    حساب تو زين آمدن بر چه بود

    چو گستاخي آمد ببايد نمود

    پناهنده گفت اي پناه جهان

    ندارم ز تو حاجت خود نهان

    بدان آمدم سوي درگاه تو

    که بينم رضاي تو و راه تو

    کزين آمدن شاه را کام چيست

    در اين جنبش آغاز و انجام چيست

    گرم دسترس باشد از روزگار

    کنم بر غرض شاه را کامگار

    گر آن کام نگشايد از دست من

    همان تير دور افتد از شست من

    زمين را ببوسم به خواهشگري

    مگر دور گردد شه از داروي

    چو من جان ندارم ز خسرو دريغ

    چه بايد زدن چنگ در تير و تيغ

    گهر چون به آساني آيد به چنگ

    به سختي چه بايد تراشيد سنگ

    مرادي که در صلح گردد تمام

    چه بايد سوي جنگ دادن لگام

    اگر تخت چين خواهي و تاج تور

    ز فرمانبري نيست اين بنده دور

    وگر بگذري از محاباي من

    نبخشي به من جاي آباي من

    پذيرنده مهر نامت شوم

    درم ناخريده غلامت شوم

    زياني ندارد که در ملک شاه

    زياده شود بنده نيکخواه

    به چين در قبا بسته کين مباش

    قباي تو را گو يکي چين مباش

    ز جعد غلامان کشور بها

    بهل بر چو من بنده چيني رها

    گرفتار چين کي بود روي ماه

    ز چين دور به طاق ابروي شاه

    شهنشاه گفت اي پسنديده راي

    سخنها که پرسيدي آرم به جاي

    سپه زان کشيدم به اقصاي چين

    که آرم به کف ملک توران زمين

    بدانديش را سر درآرم به خاک

    کنم گيتي از کيش بيگانه پاک

    به فرمان پذيري به هر کشوري

    نشانم جداگانه فرمانبري

    چو تو بي شبيخون شمشير من

    نهادي به تسليم سر زير من

    سرت را سرير بلندي دهم

    ز تاج خودت بهره مند دهم

    نه تاج از تو خواهم نه کشور نه تخت

    نگيرم در اين کارها بر تو سخت

    وليکن به شرطي که از ملک خويش

    کشي هفت ساله مرا دخل بيش

    چو آري به من عبره هفت سال

    دگر عبره ها بر تو باشد حلال

    نيوشنده فرهنگ را ساز داد

    جوابي پسنديده تر باز داد

    که چون خواهد از من خداوند تاج

    به عمري چنين هفت ساله خراج

    چنان به که پاداش مالم دهد

    خط عمر تا هفت سالم دهد

    جهانجوي را پاسخ نغز او

    پسند آمد و گرم شد مغز او

    بدو گفت شش ساله دخل ديار

    به پامزد تو دادم اي هوشيار

    چو ديدم تو را زيرک و هوشمند

    به يکساله دخل از تو کردم پسند

    چو سالار ترکان ز سالار دهر

    بدان خرمي گشت پيروز بهر

    به نوک مژه خاک درگاه رفت

    پس از رفتن خاک با شاه گفت

    که شه گر چه گفتار خود را بجاي

    بيارد که نيروش باد از خداي

    مرا با چنين زينهاري نخست

    خطي بايد از دست خسرو درست

    که چون من کشم دخل يکساله پيش

    شهم برنينگيزد از جاي خويش

    به تعويذ بازو کنم خط شاه

    ز بهر سر خويش دارم نگاه

    دهم خط به خون نيز من شاه را

    که جز بر وفا نسپرم راه را

    برين عهدشان رفت پيمان بسي

    که در بيوفائي نکوشد کسي

    نجويند کين تازه دارند مهر

    مگر کز روش بازماند سپهر

    بفرمود شه تا رقيبان بار

    کنند آن فرو بسته را رستگار

    ز بند زرش پايه برتر نهند

    به تارک برش تاج گوهر نهند

    چو شد کار خاقان ز قيصر بساز

    به لشگرگه خويش برگشت باز

    چو سلطان شب چتر بر سر گرفت

    منبع مطلب : www.nosokhan.com

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 7 روز قبل
    4

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    برای پاسخ کلیک کنید