این سایت سعی دارد سایت های برتر سراسر ایران را معرفی کند ما با نمایش دادن پیش نمایشی از سایت، کاربران را به دیدن کامل مطالب سایت های معرفی شده دعوت میکنیم فلذا هیچ لینک، عکس، و متنی از سایت های معرفی شده کپی نمیشود.

    طنز جبهه

    مهدی

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    طنز جبهه را از این سایت دریافت کنید.

    داستان های طنز جبهه

    در عملیات فاو ریختیم داخل کارخانه نمک.یکی از بچه ها که بعدا شهید شد رفت سراغ آشپزخونه عراقی ها.داخل آشپزخانه چند تا دیگ بود.تو یه دیگ مرغ،اون یکی برنج و

    خنده بازار اسلامی(فقط بخندید)

    خنده بازار اسلامی(فقط بخندید) داستان های طنز جبهه

    اسیر شده بودیم

    قرار شد بچه ها برا خانواده هاشون نامه بنویسن

    بین اسرا چند تا بی سواد و کم سواد هم بودند که نمی تونستن نامه بنویسن

    اون روزا چند تا کتاب برامون آورده بودن که نهج البلاغه هم لابه لاشون بود

    یه روز یکی از بچه های کم سواد اومد و بهم گفت:

    من نمی تونم نامه بنویسم

    از نهج البلاغه یکی از نامه های کوتاه امیرالمومنین علیه السلام رو نوشتم روی این کاغذ

    می خوام بفرستمش برا بابام

    نامه رو گرفتم و خوندم

    از خنده روده بُر شدم

    بنده خدا نامه ی امیرالمومنین علیه السلام به معاویه رو برداشته و برای باباش نوشته بود

    اصطلاحات جبهه

    خمپاره ۶۰ ............................... عزرائیل

    بسیجی .................................... آهنربا

    دوشکا ................................... بلبل خط

    کلاشینکف ....................... کلاغ کیش کن

    قاطر .................................... ترابری ویژه

    مین ضد نفر گوجه ای ..................... پابوس

    نماز شب ................................ پا لگد کن

    آفتابه ......................................... تک لول

    مواد شیمیایی ........... شمر بن ذی الجوشن

    داخل‌ چادر ، همه‌ بچه‌ها جمع‌ بودند ، می گفتند و می‌خنديدند

    هر كسی ‌چيزی‌ می‌گفت‌ و به‌ نحوی بچه‌ها رو شاد می‌كرد

    فقط‌ يكی‌ از بچه‌ها به‌ قول ‌معروف‌ رفته‌ بود تو لاك‌ خودش‌!

    ساكت‌ گوشه‌ای‌ به‌ كوله‌ پشتی‌ اش‌ تكيه‌ داده‌ بود و توی لاک خودش بود.

    بچه ها هم مدام بهش تیکه می انداختن و می خندیدن

    اما اون چیزی نمی گفت

    یهو دیدم‌ رو کرد به جمع و گفت‌:

    ـ بسّه‌ ديگه‌، شوخي‌ بسّه‌! اگه‌ خيلی‌ حال‌ دارين‌ به‌ سوال‌ من‌ جواب‌ بدين‌

    همه‌ جا خوردیم. از اون‌ آدم‌ ساكت‌ اين‌ نوع‌ صحبت‌ كردن‌ بعيد بود. همه ‌متوجه‌ او شدند.

    ـ هر كی‌ جواب‌ درست‌ بده‌ بهش‌ جايزه‌ میدم‌

    با تعجب‌ گفتم‌: «چه‌ مسابقه‌ای ميخوای‌ بذاری‌»

    پرسید: آقايون‌ افضل‌ الساعات‌ (بهترين‌ ساعتها) چیه؟

    پچ‌ پچ‌ بچه‌ها بلند شد ، يكی گفت‌:

    ـ قبل‌ از اذان‌، دل‌ نيمه‌ شب‌، برای‌ نماز شب‌.

    ـ غلطه‌، آی‌ غلطه‌، اشتباه‌ فرمودين‌.

    ـ می ‌بخشين‌، به‌ نظر من‌ اذان‌ صبح‌ وقت‌ نماز و...!

    ـ بَه‌َ، اينم‌ غلطه‌!!

    ـ صلاة‌ ظهر و عصر و...!

    خلاصه هر كسی یه چیزی گفت‌ و جواب ایشون همچنان " نه " بود

    نيم‌ ساعتي‌ از شروع‌ بحث‌ گذشته‌ بود، همه‌ متحير با كميی دلخوريی گفتند:

    «آقا حالگيري‌ می‌كنيا، اصلاً ما نمی ‌دونيم‌. خودت بگو»

    او هم وقتی کلافه شدن بچه ها رو دید ، لبخند زد‌ و گفت‌:

    ـ از نظر بنده‌ بهترين‌ ساعتها ، ساعتی هستش كه‌ ساخت‌ وطن‌ باشه

    ساعتی که دست‌ِكوارتز و سيتي‌ زن‌ و سيكو پنج‌ رو از پشت‌ ببنده‌...

    بعدش با خنده‌ از جا بلند شد و رفت‌ تا خودش‌ رو برای‌ نماز ظهر آماده‌ كن

    تازه اومده بود جبهه

    یه رزمنده رو پیدا کرده بود و ازش می پرسید:

    وقتی توی تیررس دشمن قرار می گیری ، برا اینکه کشته نشی چی میگی؟

    اون رزمنده هم فهمیده بود که این بنده تازه وارده

    شروع کرد به توضیح دادن:

    اولاْ باید وضو داشته باشی

    بعد رو به قبله و طوری که کسی نفهمه باید بگی:

    اللهم الرزقنا ترکشنا ریزنا بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا برحمتک یا ارحم الراحمین

    بنده خدا با تمام وجود گوش میداد

    ولی وقتی به ترجمه ی جمله ی عربی دقت کرد ، گفت:

    اخوی غریب گیر آوردی؟

    در به در دنبال آب مى گشتيم

    جايى كه بوديم آشنا نبود ، وارد نبوديم

    تشنگى فشار آورده بود

    «بچه ها بيايين ببينين... اون چيه؟»

    يك تانكر بود هجوم برديم طرفش

    اما معلوم نبود چى توشه

    روى يه اسكله نفتى هر چيزى مى تونست باشه

    گفتم: « كنار... كنار... بذارين اول من يه كم بچشم ، اگه آب بود شما بخورين»

    با احتياط شيرش رو باز كردم ، آب بود

    به روى خودم نياوردم ،

    یه دلِ سير آب خوردم

    بعد دستم رو گذاشتم روى دلم

    نيم خيز پا شدم اومدم اين طرف

    بچه ها با تعجب و نگرانى نگام مى كردن

    پرسيدند «چى شد؟...» هيچى نگفتم

    دور كه شدم، گفتم «آره... آبه... شما هم بخورين...»

    يك چيزى از كنار گوشم رد شد خورد به ديوار

    پوتين بود...

    شب توی سنگر نشسته بودیم و چرت می زدیم

    شب مهتابی زیبایی بود

    فرمانده اومدتوی سنگر و گفت:

    اینقدر چرت نزنین ، تنبل میشن

    به جای این کار برید اول خط ، یک سری به بچه های بسیجی بزنین

    بلند شدیم و رفتیم به طرف خاکریز های بلندی که توی خط مقدم بود

    بچه های بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودن

    مقدار زیادی سنگ و کلوخ به اندازه ی کله ی آدمیزاد روی خاکریز گذاشته بودند

    که وقتی کسی سرش را از خاکریز بالا می آورد

    بعثی ها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و اون رو نزنن

    اما بر عکس ما خیال می کردیم که این سنگ ها همه کله ی رزمنده هاست

    رزمنده هایی که پشت خاک ریز کمین کرده اند و کله هایشان پیداست

    یک ساعت تمام با سنگ ها و کلوخ ها سلام و علیک و احوالپرسی کردیم

    و به آنها حسابی خسته نباشید گفتیم و بر گشتیم !

    صبح وقتی بچه ها متوجه ماجرا شدن تا چند روز ، بهمون می خندید

    هوا خیلی سرد شده بود

    فرمانده گردانمون همه ی بچه ها رو جمع کرد

    بعد هم با صدای بلند گفت:

    کی خسته است؟

    همه با انرژی گفتیم: دشمن!!!

    ادامه داد: * کی ناراحته؟ - دشمن!!!! * کی سردشه؟! - دشمن!!! * آفرین... خوبه!

    حالا برید به کارتون برسید

    پتو کم بوده ، به گردان ما نرسیده..

    اذان نماز رو که گفتن رفتم سراغ فرمانده

    بهش گفتم روحانی نداریم

    بچه ها دوست دارن پیش سر شما نماز رو به جماعت بخونن

    فرمانده مون قبول نمی کرد

    می گفت: پاهام ترکش خورده و حالم مساعد نیست

    یه آدم سالم بفرستین جلو تا امام جماعت بشه

    بچه ها گوششون به این حرفا بدهکار نبود

    خلاصه با هر زحمتی شده فرمانده رو راضی کردند که امام جماعت بشه

    فرمانده نماز رو شروع کرد و ما هم بهش اقتدا کردیم

    بنده خدا از رکوع و سجده هاش معلوم بود پاهاش درد می کنه

    منبع مطلب : khandebazareeslami.blogfa.com

    طنز در جبهه

    خاطره کباب‌ها از ذهنم پاک نمی‌شد. برای من که همیشه عاشق کباب بودم و در هیچ موقعیتی برای خوردن این غذای لذیذ کوتاهی نمی‌کردم، نخوردن کباب‌هایی که با چشم دیده بودم، چیزی شبیه جهاد اکبر بود!

    فرهنگ / حماسه و مقاومت ۱۴:۴۳ ۱۴۰۱-۱-۱۳ ۶ ۱۳

    طنز در جبهه| ماجرای کباب‌دزدی در فاو و شبیخون دشمن بعثی به چادر تدارکات!

    خاطره کباب‌ها از ذهنم پاک نمی‌شد. برای من که همیشه عاشق کباب بودم و در هیچ موقعیتی برای خوردن این غذای لذیذ کوتاهی نمی‌کردم، نخوردن کباب‌هایی که با چشم دیده بودم، چیزی شبیه جهاد اکبر بود!

    به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، بسیاری از رزمندگان شوخ طبع ما در خط مقدم و حتی در اردوگاه‌های دشمن با طنازی‌های خود سبب تقویت روحیه هم‌قطارانشان می‌شدند. چرا که چاشنی طنز همان قدر در تقویت روحیه رزمندگان تأثیرگذار بود که چاشنی مهمات برای ویران کردن مواضع دشمن.

    به مناسبت روز طبیعت به ماجرای کباب‌دزدی یک رزمنده در فاو اشاره می‌کنیم:

    کباب‌دزدی در فاو و شبیخون دشمن بعثی به چادر تدارکات 

    علیرضا کاظمی از رزمندگان دفاع مقدس این گونه خاطره‌اش را نقل می‌کند: اسفند سال ۱۳۶۴ روز سوم حضورم در فاو، کنار ساحل اروند نشسته بودم و نخلستان‌های ایران را تماشا می‌کردم. یک وانت تویوتا کنار سنگر تدارکات ایستاد. تعدادی گونی بسته‌بندی شده هم عقب ماشین بود. وقتی راننده پیاده شد، به او نزدیک شدم و سلامش کردم. گفت: سلام علیکم برادر، خداقوت.

    ـ سلامت باشی برادر، چی برامون آوردی؟

    ـ یُخته برنج و کبابه، آوردیم تا ببریم خط مقدم.

    ـ لطف کن چند تا غذا بده به من ببرم توی سنگر با بچه‌ها بخوریم.

    ـ نمی‌شه. ـ چرا؟

    ـ اینا مال نیروهای خط مقدمه.

    با انگشت به سنگرمان اشاره کردم و گفتم: برادر اون سنگر‌ها رو می‌بینی؟

    ـ  بله. ـ اون سنگر ماست. ـ خب که چی؟

    ـ حوصله کن، بهت می‌گم، این نخلستون را می‌بینی؟

    ـ آره.

    ـ جرأت داری حالا که هوا روشنه بری توی این نخلستون؟

    ـ حقیقتش نه. ـ چرا؟

    ـ می‌گم نخلستون هنوز پاک‌سازی نشده.

    ـ خدا پدرت رو بیامرزه، ما داریم اینجا ۲۴ ساعت نگهبانی می‌دیم و مواظبیم سربازای دشمن به ساحل نزدیک نشن. تو حاضری امشب رو اینجا بمونی با هم بریم نگهبانی بدیم؟

    ـ من اگه این جرأتا را داشتم که نمی‌رفتم واحد تدارکات! میومدم مثل شما اسلحه برمی‌داشتم و می‌جنگیدم.

    ـ خدا پدر آدم چیزفهم رو بیامرزه. حالا که متوجه شدی اینجام با خط مقدم تفاوتی نداره. بیا و خوبی کن و چند تا چلوکباب به من بده.

    ـ به جای اینکه این قدر با من بحث کنی، بیا کمک کن تا غذاها رو از ماشین بذاریم پایین.

    ـ اگه قول بدی هفت هشت‌ تا غذا به من بدی، من یه سوت می‌زنم، رفقام میان ۲ دقیقه محموله رو پیاده می‌کنن.

    ـ پسر جون تا فردا صبح هم که اینجا جلیز و ولیز کنی، من به تو غذا نمی‌دم.

    ـ نمیدی؟ ـ نه.

    ـ پس منم کمکت نمی‌کنم. خداحافظ.

    دوباره رفتم کنار رودخانه و به تماشای نخلستان نشستم.

    شب، چفیه‌ها را پهن کردیم. در قوطی کنسرو را با سر نیزه باز کردیم و با نان خشک‌های اهدایی مردم شروع به خوردن شام کردیم. خیلی هم چسبید. اما خاطره کباب‌ها از ذهنم پاک نمی‌شد. برای من که همیشه عاشق کباب بودم و در هیچ موقعیتی برای خوردن این غذای لذیذ کوتاهی نمی‌کردم، نخوردن کباب‌هایی که با چشم دیده بودم، چیزی شبیه جهاد اکبر بود!

    بعد از شام به لوح نگهبانی نگاه کردم، متوجه شدم باید از ساعت ۱۱ تا سه بامداد با مرتضی تقی‌یار بروم نگهبانی بدهم. خوابیدم و گفتیم ساعت ۱۱ ما را بیدار کنید.

    ساعت ۱۱ آماده شدیم و با مرتضی مشغول قدم زدن بین سنگر خودمان و سنگر بعدی شدیم. کم‌ و بیش صدای تیراندازی شنیده می‌شد. گاهی صدای ویژ گلوله‌ای را که از کنار گوشمان رد می‌شد، می‌شنیدیم. با اینکه چهار چشمی نگاهمان به نخلستان بود تا نیروهای دشمن به مواضع ما نفوذ نکنند، باز هم فکر کباب‌ها مرا رها نمی‌کرد. به تقی‌یار گفتم: مرتضی، می‌دونی بعد از ظهر چه اتفاقی افتاد؟

    ـ نه.

    ـ می‌خوای برات تعریف کنم؟

    ـ آره، بگو.

    ماجرای کباب‌ها و کل‌کل کردنم با راننده تدارکات را با آب‌وتاب برایش تعریف کردم.

    مرتضی گفت: حالا این همه تعریف کردی، حرف دلت رو بزن. دقیقاً بگو ببینم چه فکر پلیدی توی کَلته؟

    ـ باریکلا، قربون آدم چیزفهم.

    ـ من که هنوز حرفی نزدم.

    ـ حرف نزدی، اما می‌دونم تو هم مثل من دلت غش میره که یه دست چلوکباب دبش بزنی تو رگ!

    ـ اصلاً هم این طور نیس.

    ـ یعنی تو کباب دوست نداری؟

    ـ معلومه که دوس دارم.

    ـ پس بیا بریم توی سنگر تدارکات، چند تا بسته غذایی بیاریم، ببریم توی سنگر با بچه‌ها بخوریم.

    ـ یعنی بریم دزدی؟

    ـ دزدی کدومه مرد حسابی؟ این غذاها مال رزمنده‌هاس، ماهم که رزمنده‌ایم. نیستیم؟

    ـ چرا ما هم رزمنده‌ایم، ولی هر چیزی قرار و قانون خودش رو دارد. معلومه که رزمنده‌های خط مقدم باید غذای بهتری بخورن.

    ـ ما که بلافاصله غذاها رو نمی‌خوریم تا صبح صبر می‌کنیم، صبح میریم سنگر تبلیغات از حاج آقا سؤال می‌کنیم، اگه گفت حرومه، بر می‌گردونیم تدارکات.

    ـ تا پنج دقیقه مانده به ساعت سه، آن قدر روی مخ مرتضی راه رفتم تا بالاخره گول خورد و راضی به همکاری شد.

    به سنگر تدارکات نزدیک شدیم. سنگر یک در پلیتی داشت که بسته بود. پنجره کوچکی هم داشت که یک انسان می‌توانست به زور خودش را وارد سنگر کند. به مرتضی گفتم: من زیر پنجره قلاب می‌گیرم، تو برو بالا، از پنجره بپر توی سنگر، چند تا غذا بده به  من، بعد هم خودت بیا بیرون. اسلحه‌اش را به من داد. وقتی رفت بالا و جفت‌پا پرید توی سنگر، من صدای گوپی آن را شنیدم. بلافاصله قیل‌ و قال و بزن‌بزن شروع شد! ما غافل بودیم که مسؤول غذاها تخت خودش را زیر پنجره گذاشته و خوابیده، مرتضی دقیقاً روی شکم آن بنده خدا پریده بود!

    اصلاً پیش‌بینی چنین اتفاقی را نمی‌کردم. واقعاً‌ نمی‌دانستم چه کار باید بکنم. همان طور که آن‌ها همدیگر را می‌زدند، من به سمت سنگر خودمان دویدم. سنگر ما سی ـ چهل متر بیش‌تر با سنگر تدارکات فاصله نداشت. آقاپور مشغول قرائت قرآن بود. اسلحه‌ها را گوشه سنگر پرت کردم. روی زمین نشستم. پاهایم را با زاویه باز کردم. دودستی روی پاهایم می‌زدم و می‌خندیدم. از فرط خنده اشکم جاری شده بود. آقاپور تعجب کرده بود! با آن لهجه زیبای کاشانی‌اش پرسید: آقاجو، چه شده؟

    منبع مطلب : www.farsnews.ir

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 7 روز قبل
    4

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    برای پاسخ کلیک کنید