این سایت سعی دارد سایت های برتر سراسر ایران را معرفی کند ما با نمایش دادن پیش نمایشی از سایت، کاربران را به دیدن کامل مطالب سایت های معرفی شده دعوت میکنیم فلذا هیچ لینک، عکس، و متنی از سایت های معرفی شده کپی نمیشود.

    همین که توانستم چند لغت را هجی کنم

    مهدی

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    همین که توانستم چند لغت را هجی کنم را از این سایت دریافت کنید.

    درس 21 ادبیات اول

    مهستان ارتباط با دیگران

    درس 21 ادبیات اول

    هلن کلر زن نابینا و کرولالی بود که با استعداد خود دنیارا به تحسین واعجاب واداشت.اوهمه ی مراحل تحصیلی را با رنجی وصف ناشدنی پیمود تادربیست وچهارساگی به اخذ درجه ی لیسانس از  دانشگاه نایل امد.وی چندین کتاب  نوشت که یکی از ان ها در باره ی زندگی خود اوست

    ودر ان نشان می دهد که نقص جسمی به هیچ وجه مانع پرورش قوای روحی وفکری نیست.اینک خلاصه ای از زندگی اورا از زبان خود او میخوانید.

    سوال....                                                                                                           زندگی نامه ی هلن کلر رابنویسید؟

    زندگی من

    من در تابستان سال 1880میلادی در ایالت الاباما متولد شدم.تاهنگام ناخوشی که مرا از بینایی و شنوایی محروم کرد در خانه ی کوچکی زندگی میکردم که دیوارهای ان از شاخه های عشقه وگل سرخ وپیچک پوشیده بود. ابتدای زندگی من مانند دیگران بسیار ساده بوده است.درشش ماهگی می توانسته ام بالکنت زبان بگویم:<<حال شما>>.یک ساله بودم که به راه افتادم اما ان روزهای خوش دیری نپایید.بهاری زود گذر  تابستانی پرازگل ومیوه  خزانی زرین به سرعت سپری شدند.سپس در زمستانی ملال انگیز همان ناخوشی که چشمان وگوش های مرا بست فرا رسید ومرا در عالم بی خبری طفل نوزادی قرار داد.پس از بهبود هیچ کس حتی پزشک نمی دانست که من دیگر نمی توانم  ببینم ونه می توانم بشنوم.تدریجآ به سکوت وظلمتی که مرا فرا گرفته بود عادت کردم وفراموش کردم که دنیای دیگری هم هست.                                                                  یادم نیست که در ماه های اول بعد از ناخوشی چه وقایعی رخ داد فقط می دانم که دست هایم همه چیزرا حس می کردم که برای گفت وگوبادیگران محتاج وسیله ای هستم وبه این منظور اشاره هایی به کارمی بردم ولی فهمیده بودم که دیگران مانند من بااشاره حرف نمی زنند بلکه با دهانشان تکلم می کنند.گاهی لب های ایشان را هنگام حرف زدن لمس می کردم اما چیزی نمی فهمیدم.لب هایم را بیهوده می جنباندم ودیوانه وار با سرودست اشاره می کردم.این کار گاهی مرا بسیار خشمگین می کرد وان قدر فریاد می کشیدم ولگد میزدم که ازحال می رفتم.والدینم سخت مغموم بودند زیرا  تردید داشتند که من قابل تعلیم وتربیت باشم.ازطرف دیگرخانه ی ماهم از مدارس نابینایان یا لال ها بسیار دور بود.سرانجام معلم شایسته ای برای من پیدا کردند.مهم ترین روز زندگی من که همیشه ان را به یاد دارم روزی است که معلم نزد من امد.این روز سه ماه پیش از جشن هفت ساگی ام بود.                                                                             بامداد روزبعد مرا به اتاقش برد وعروسکی به من داد. پس از ان که مدتی با این عروسک بازی میکردم او کلمه ی عروسک را در دستم هجی کرد ومن که از این بازی خوشم امده بود کوشش کردم که از وی تقلید کنم.وقتی موفق شدم حروف را در دست هجی کنم از شادی وغروری کودکانه به هیجان امدم.روزهای بعد از همین طریق لغات بسیاری رایاد گرفتم.روزی معلم مرا به گردش برد ودستم را زیر شیر اب قرار داد.همان طور که مایع خنک روی دستم می ریخت کلمه ی اب را روی دست دیگرم هجی کرد.از ان هنگام حس کردم که از تاریکی  وبی خبری بیرون امده امورفته رفته همه چیز را در روشنایی خاصی می بینم.                 چون بهار فرا می رسید.معلمم دستم را می گرفت وبه سوی مزارع می برد وروی علف های گرم درس خودرا درباره ی طبیعت اغاز می کرد.من می اموختم که چگونه پرندگان از مواهب طبیعت برخوردار می شوند وخورشید وباران چگونه درختان را می رویانند.                                                                         به این ترتیب کم کم کلید زبان را در دست گرفتم وان را با اشتیاق به کار انداختم.هرچه به معلوماتم افزوده می شد وهرچه بیشتر لغت می اموختم دامنه ی کنجکاوی وتحقیقاتم وسیع تر می گشت.معلم جمله ها را در دستم هجی             می کرد ودر شناختن اشیا کمکم می کرد.این جریان چندین سال ادامه داشت        زیرا طفل کرولال وهم نابینا به سختی می توانند مفاهیم مختلف را از سخن دیگران دریابد. حال حدس بزنید که برای طفلی که هم کرولال وهم نابیناست این اشکال تا چه حداست.چنین کودکی نه می تواند اهنگ صداراتشخیص بدهد               ونه می تواند حالات چهره ی گوینده را ببیند.                                                         قدم دوم تحصیلات من خواندن بود.همین که توانستم چند لغت را هجی کنم.معلمم کارت هایی به من دادکه باحروف برجسته کلمه هایی بر ان ها نوشته شده بود.لوحی داشتم که بر ان می توانستم به کمک حروف جملات کوتاهی را کنارهم بچینم.هیچ چیز به اندازه ی این بازی مرا شاد نمی کرد.پس از ان کتاب  ابتدایی راگرفتم وبه دنبال لغت های اشنا گشتم.از این کار لذت می بردم معلمم استعداد خاصی در اموزش نابینایان داشت.هرگزبا پرسش های خشک خود مرا خسته نمی کرد.بلکه مطالب علمی رانیز اهسته اهسته در نظرم زنده وحقیقی می ساخت.کلاس درس ما بیشتر در هوای ازاد بود ودرختان گل ها میوه شبنم باد باران افتاب پرندگان همه موضوعات جالبی برای درس من بودند.واقعه ی مهمی که در هشت سالگی برایم پیش امد مسافرتم به بوستون بود.دیگر من ان طفل بدخو وبی قراری نبودم که ازهمه متوقع باشم که سرم را گرم کنند.در قطار کنار معلمم ارام می نشستم ومنتظر می ماندم ان چه را از پنجره ی قطار می بیند برایم شرح دهد.درشهر بوستون به مدرسه ی نابینایان رفتم وبسیار زودبا اطفال ان جا اشناشدم وچه قدر لذت بردم وقتی دریافتم که الفبای ان ها عینآ مانند الفبای من است.که کودکان نابینا ان قدر شاد وراضی بودند که من درد خودرا در لذت مصاحبت انان ازیاد بردم.                                                                 در ده سالگی حرف زدن را اموختم.قبلآصداهایی از خود درمی اوردم.اما مصمم شدم که سخن گفتن را بیاموزم معلم تازه ای برایم اوردند.روش این معلم ان بود که دستم را به نرمی روی صورت خود می کشیدومی گذاشت که حرکات ووضع زبان ولب هایش را هنگام سخن گفتن احساس کنم.هرگز شادی ولذتی را که ازگفتن اولین جمله به من دست داد فراموش نمی کنم.این جمله این بود هواگرم است.بدین طریق در زندان خاموشی من شکسته شد اما نبایدتصور شود که در مدت کم توانستم مکالمه کنم.سال ها شبوروز کوشیدم وهمیشه به کمک معلمم نیازمند بودم.                                                                            گاهی درمیان تحصیلاتم به سفر می پرداختم.یک باربه دیدن ابشار نیاگارا رفتم.         شاید هیچ کس باور نکند که من تاچه حد زیبایی های ابشار را احساس کرده ام.                 بار دیگر به اتفاق الکساندرگراهام بل ومعلمم به نمایشگاه بین المللی رفتم.             دکتر بل هرچه را جالب بود برایم توضیح می داد مانند الکتریسته تلفن گرامافون.این سفرهاوبازدیدها دامنه ی معلومات مرا وسیع کرد ومرا به درک دنیای واقعی واداشت.                                                                         دوسال در مدرسه کرولال ها درس خواندم.علاوه بر خواندن لبی وتربیت صدا به خواندن حساب جغرافیا علوم طبیعی وزبان المانی وفرانسه پرداختم.معلمان این مدرسه می کوشیدند که همه مزایایی راکه مردم شنوا از ان برخوردارند برای من فراهم کنند.در شانزده سالگی وارد مدرسه ی دخترانه ای شدم تاخود را برای ورود به دانشگاه اماده کنم.باشور بسیارشروع به کار کردم.معلم خصوصی من هرروز با من به مدرسه می امدوبا صبروحوصله ی بی پایان ان چه معلم ها می گفتند دردستم هجی می کرد.درساعت های مطالعه ناچار بود که لغت هارا از کتاب لغت پیدا کند ودر دستم هجی کند.رنج معلمم در این کار از قوه ی تصور خارج است.                                                                                   پس از سه سال تحصیل در این مدرسه امتحانات نهایی فرا رسید.اشکال کار فراوان بود اما با سختی وکوشش بسیار همه ی موانع را از سر راه برداشتم تا سرانجام ارزویم برای رفتن به دانشگاه تحقق یافت.البته در دانشگاه هم با اشکالات سابق مواجه بودم.روزهایی می رسید که سختی وزیادی کار روح مرا افسرده می کرد اما به زودی امید خودرا باز می یافتم ودردم را فراموش می کردم زیرا کسی که می خواهد به دانش حقیقی برسد باید از بلندی های دشوار به تنهایی بالابرود.من دراین راه بارها به عقب می لغزیدم می افتادم کمی به جلو می رفتم سپس امیدوارمی شدم وبالا تر می رفتم تاکم کم افقی نامحدود در برابرم نمایان می شد.یکی از فنونی  که درحین تحصیل اموختم فن بردباری بود.   تحصیل باید بافراغ بال وتآنی انجام گیرد.امتحانات بزرگترین دیوهای وحشتناک زندگی دانشگاهی من بودند اما من پیوسته پشت این دیوهارابه خاک می رساندم.تاحال نگفته ام که تاچه حد به خواندن کتاب علاقه مند بوده ام.کتاب در تحصیل وتربیت من بسیار موثربوده است.کتاب برای من مانند خورشید بود وادبیات بهشت موعود.هرگز نقایص جسمی مرا ازهم نشینی دل پذیر دوستانم یعنیکتاب هایم باز نداشته است.ان چه خود اموخته ام وان چه دیگران به من اموخته اند.درمقابل جذبه ای که کتاب من داده هیچ است اما سرگرمی من تنها کتاب نیست.موزه ها ونمایشگاه های نقاشی ومجسمه سازی برای من منبع سرور است.از گردش در طبیعت وقایق رانی بسیار لذت می برم.به نظرمن درهریک ازما به نحوه ی استعدادادراک  زیبایی ها نهفته است.هریک ازما خاطراتی ناپیدا از زمین سبزه وزمزمه اب داریم که نابینایی وناشنوایی نمی توانداین حس را از ما برباید.این یک حس روانی است که دران واحدهم می بیند هم می شنود وهم احساس می کند.

    منبع مطلب : shahlamashali.blogfa.com

    زندگی هلن کلر

    هلن کلر     زندگی من     من در تابستان سال1880 میلادی در ایالت «آلاباما» متولّد شدم.تا هنگام ناخوشی که مرا از بینایی و شنوایی محروم کرد ، در خانه ی کوچکی زندگی می کردم که دیوار های آن از شاخه های عشقه و گل سرخ و پیچک پوشیده بود . ابتدای زندگی من مانند دیگران بسیار ساده بوده است . در شش ماهگی می توانسته ام با لکنت زبان بگویم : «حال شما».یک ساله بودم که به راه افتادم امّا آن روزهای خوش دیری نپایید. بهاری زود گذر،تابستانی پر ازگل و میوه و خزانی زرّین به سرعت سپری شدند. سپس در زمستانی ملال انگیز همان ناخوشی که چشمان و گوش های مرا بست، فرا رسید و مرا در عالم بی خبری طفل نوزادی قرار داد. پس از بهبود،هیچ کس _ حتّی پزشک _ نمی دانست که من دیگر نه می توانم ببینم و نه می توانم بشنوم. تدریجاً به سکوت و ظلمتی که مرا فرا گرفته بود، عادت کردم و فراموش کردم که دنیای دیگری هم هست .

    شمعدانی | پایگاه اینترنتی معلولان ایران

    شمعدانی | پایگاه اینترنتی معلولان ایران

    جمعه 4 آذر 1401   |   English

    جدید ترین اخبار :

    بررسی میزان اگاهی معلولان وخانواده های انان از نقش مشاوره ژنتیک در پیشگیری از بروز مجدد معلولیت در استان تهران

    شمعدانی | پایگاه اینترنتی معلولان ایران

    با توانمندان معلولین غیر ایرانی

    زندگی هلن کلر

    هلن کلر

    زندگی من

    من در تابستان سال ۱۸۸۰ میلادی در ایالت «آلاباما» متولّد شدم. تا هنگام ناخوشی که مرا از بینایی و شنوایی محروم کرد، در خانه‌ی کوچکی زندگی می‌کردم که دیوار های آن از شاخه های عشقه و گل سرخ و پیچک پوشیده بود. ابتدای زندگی من مانند دیگران بسیار ساده بوده است. در شش ماهگی می‌توانسته‌ام با لکنت زبان بگویم : «حال شما». یک ساله بودم که به راه افتادم امّا آن روزهای خوش دیری نپایید. بهاری زود گذر، تابستانی پر ازگل و میوه و خزانی زرّین به سرعت سپری شدند. سپس در زمستانی ملال انگیز همان ناخوشی که چشمان و گوش‌های مرا بست، فرا رسید و مرا در عالم بی خبری طفل نوزادی قرار داد. پس از بهبود، هیچ کس - حتّی پزشک - نمی‌دانست که من دیگر نه می‌توانم ببینم و نه می‌توانم بشنوم. تدریجاً به سکوت و ظلمتی که مرا فرا گرفته بود، عادت کردم و فراموش کردم که دنیای دیگری هم هست.

    یادم نیست که در ماه های اوّل بعد از ناخوشی چه وقایعی رخ داد؛ فقط می‌دانم که دست‌هایم همه چیز را حس می‌کرد و هر حرکتی را می‌دید. احساس می‌کردم که برای گفت و گو با دیگران محتاج وسیله ای هستم و  به این منظور، اشاره‌هایی به کار می‌بردم ولی فهمیده بودم که دیگران مانند من با اشاره حرف نمی‌زنند، بلکه با دهانشان تکّلم می‌کنند. گاهی لب‌های ایشان را هنگام حرف زدن لمس می‌کردم امّا چیزی نمی‌فهمیدم. لب‌هایم را بیهوده می‌جنباندم و دیوانه‌وار با سر و دست اشاره می‌کردم. این کار گاهی مرا بسیار خشمگین می‌کرد و آن قدر فریاد می‌کشیدم و لگد می‌زدم که از حال می‌رفتم. والدینم سخت مغموم بودند؛ زیرا تردید داشتند که من قابل تعلیم و تربیت باشم. از طرف دیگر، خانه‌ی ما هم از مدارس نابینایان یا لال‌ها بسیار دور بود. سر انجام معلّم شایسته ای برای من پیدا کردند. مهم‌ترین روز زندگی من که همیشه آن را به یاد دارم، روزی است که معّلم نزد من آمد. این روز سه ماه پیش از جشن هفت سالگی ام بود.

    بامداد روز بعد معلّمم مرا به اتاقش برد و عروسکی به من داد. پس از آن که مدتّی با این عروسک بازی کردم، او کلمه‌ی «عروسک» را در دستم هجّی کرد و من که ازِ این بازی خوشم آمده بود کوشش کردم از وی تقلید کنم. وقتی موفّق شدم حروف را درست با انگشتان هجّی کنم، از شادی و غروری کودکانه به هیجان آمدم. روزهای بعد از همین طریق لغات بسیاری را یاد گرفتم. روزی معلّم مرا به گردش برد و دستم را زیر شیر آب قرار داد. همان طور که مایع خنک روی دستم می‌ریخت، کلمه‌ی «آب» را روی دست دیگرم هجّی کرد. از آن هنگام حس کردم که از تاریکی و بی خبری بیرون آمده‌ام و رفته رفته همه چیز را در روشنایی خاصّی می‌بینم. چون بهار فرا می‌رسید معلّم دستم را می‌گرفت و به سوی مزارع می‌برد و روی علف‌های گرم، درس خود را درباره‌ی طبیعت آغاز می‌کرد. من می‌آموختم که چگونه پرندگان از مواهب طبیعت برخوردار می‌شوند و خورشید و باران چگونه درختان را می‌رویانند. به این ترتیب، کم کم کلید زبان را در دست گرفتم و آن را با اشتیاق به کار انداختم. هر چه بر معلوماتم افزوده می‌شد، و هر چه بیشتر لغت می‌آموختم دامنه‌ی کنجکاوی و تحقیقاتم وسیع‌تر می‌گشت. معلّم جمله ها را در دستم هجّی می‌کرد و در شناختن اشیا کمکم می‌کرد. این جریان چندین سال ادامه داشت:زیرا طفل کر و لال یا نابینا به سختی می‌تواند مفاهیم مختلف را از سخن دیگران دریابد. حال حدس بزنید که برای طفلی که هم کر و لال و هم نابیناست، این اشکال تا چه حدّ است. چنین کودکی نه می‌تواند آهنگ صدا را تشخیص بدهد و نه می‌تواند حالات چهره‌ی گوینده را ببیند. قدم دوم تحصیلات من خواندن بود. همین که توانستم چند لغت را هجّی کنم. معلّم کارت‌هایی به من داد که با حروف برجسته کلمه‌هایی بر آن‌ها نوشته شده بود. لوحی داشتم که بر آن می‌توانستم به کمک حروف جملات کوتاهی را کنار هم بچینم. هیچ چیز به اندازه‌ی این بازی مرا شاد نمی‌کرد. پس از آن کتاب قرائت ابتدایی را گرفتم و به دنبال لغت‌های آشنا گشتم. از این کار لذّت می‌بردم. معلّم استعداد خاصّی در آموزش نابینایان داشت.

    هرگز با پرسش‌های خشک خود، مرا خسته نمی‌کرد. بلکه مطالب علمی را نیز آهسته آهسته در نظرم زنده و حقیقی می‌ساخت. کلاس درس ما بیشتر در هوای آزاد بود و درختان، گل‌ها، میوه، شبنم، باد، باران، آفتاب، پرندگان همه موضوعات جالبی برای درس من بودند. واقعه‌ی مهّمی که در هشت سالگی برایم پیش آمد مسافرتم به «بوستون» بود. دیگر من آن طفل بدخو و بی قراری نبودم که از همه متوقّع باشم که سرم را گرم کنند. در قطار کنار معلّمم آرام می‌نشستم و منتظر می‌ماندم تا آن چه را از پنجره‌ی قطار می‌بیند، برایم شرح دهد. در شهر بوستون به مدرسه‌ی نابینایان رفتم و بسیار زود با اطفال آن جا آشنا شدم و چه قدر لذّت بردم وقتی دریافتم که الفبای آن‌ها عیناً مانند الفبای من است. کودکان نابینا آن قدر شاد و راضی بودند، که من درد خود را در لذّت مصاحبت آنان از یاد بردم.

    در ده سالگی حرف زدن را آموختم. قبلاً صداهایی از خود در می‌آوردم. امّا مصمّم شدم که سخن گفتن را بیاموزم؛ معلّم تازه ای برایم آوردند. روش این معلّم آن بود که دستم را به نرمی روی صورت خود می‌کشید و می‌گذاشت که حرکات و وضع زبان و لب‌هایش را هنگام سخن گفتن احساس کنم. هرگز شادی و لذّتی را که از گفتن اوّلین جمله به من دست داد، فراموش نمی‌کنم. این جمله این بود : «هوا گرم است. » بدین طریق در زندان خاموشی من شکسته شد امّا نباید تصّور شود که در مدّت کم توانستم مکالمه کنم. سال‌ها شب و روز کوشیدم و همیشه به کمک معلّم نیازمند بودم.

    گاهی در میان تحصیلاتم به سفر می‌پرداختم. یک بار به دیدن آبشار نیاگارا رفتم. شاید هیچ کس باور نکند که من تا چه حدّ زیبایی‌های آبشار را احساس کرده‌ام. بار دیگر به اتفّاق الکساندر گراهام بل و معلّمم به نمایشگاه بین‌المللی رفتم. دکتر بل هر چه را جالب بود، برایم توضیح می‌داد؛ مانند: الکتریسیته، تلفن، گرامافون. این سفرها و بازدیدها دامنه‌ی معلومات مرا وسیع کرد و مرا به درک دنیای واقعی واداشت.

    منبع مطلب : shamdani.com

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 14 روز قبل
    4

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    برای پاسخ کلیک کنید